همه چیز تمام شد
صبح بهار شد و تابستان
عصر پاییز و زمستان
ژنپت هم لبخند زد
زیرچشمی نشست کنارش روی کاناپهی صورتی
کوچههای امیرآباد شمالی دارد تمام میشود
و شب لبهای محبوبهاش را در خواب میبوسد
اینطوری سوژهها تمام میشود
به حرفش گوش کن پسر
- سطحی باش و مبتذل
شاید از مرگ مغزی نجات یابی
اسفندماه ۱۳۸۷ - تهران